فته بودیم شبی سمت حرم یادت هست
خواستم مثل کبوتر بپرم یادت هست
توی این عکس به جا مانده عصا دستم نیست
پیش از آن حادثه پای دگرم یادت هست
رنگ و رو رفتهترین تاقچه خانهمان
مهر و تسبیح وکتاب پدرم یادت هست
خانه کوچکمان کاهگلی بود، جنون
در همان خانه شبی زد به سرم یادت هست
قصدکردم که بگیرم نفس دشمن را
و جگرگاه ستم را بدرم یادت هست
خواهر کوچک من تند قدم بر میداشت
گریه میکرد که او را ببرم یادت هست
گریه میکرد در آن لحظه عروسک میخواست
قول دادم که برایش بخرم، یادت هست
هرچه گفتند نرو عزم به رفتن کردم
من خیانتگر و نامردم اگر برگردم
می روم کعبه همانجاست چرا برگردم
خودم اینجا دلم آنجاست چرا برگردم
می روم این عطش سینه کبابم کرده ست
چشمه آنجاست واین خاک جوابم کرده ست
ما فقط رهگذری بوده و برمی گردیم
کاروان رفت، بمانیم اگر نامردیم
لختی آهسته تر ای قافله تا ما برسیم
ما که با قافله سالار شما همنفسیم
پشت این همهمه ی دشت سکوتی هم هست
پشت این خاک زمین ملکوتی هم هست
شانزدهم آذر در سراسر عمر حکومت محمدرضا پهلوی و دوره پس از کودتای 28 مرداد 1332ش. چیزی بیش از یک روز در تقویم بود. این روز و یاد و خاطره حماسه ای که آن را احاطه میکرد، در آن دوره 25 ساله، به نمادی هویت ساز و بخشی از فرهنگ مبارزه و مقاومت برضد فرهنگ رسمی سیاسی و ایدئولوژی رژیم حاکم تبدیل شد. درباره آن چه در آن روز اتفاق افتاد و معنایی که نظریه پردازان سیاسی و مردم عادی در سال های پس از وقوع آن حادثه به آن نسبت داده اند، مطالب بسیاری انتشار یافته است.
گزارشی از واقعه 16 آذر سال 1332 در 16 آذر 1341ش. از سوی شهید دکتر مصطفی چمران منتشر شد. دکتر چمران در آن زمان، دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران و شاهد عینی کشتار دانشجویان بوده است. خواندن این گزارش، خالی از لطف نیست.
«از آن روز - یعنی 16 آذر 1332 - سال ها میگذرد؛ ولی وقایع آن روز چنان در نظرم مجسم است که گویی همه را به چشم میبینم؛ صدای رگبار مسلسل در گوشم طنین میاندازد. سکوت موحش بعد از رگبار، بدنم را میلرزاند. آه بلند و ناله جانگذار مجروحین را در میان این سکوت دردناک، میشنوم، دانشکده فنی خون آلود را در آن روز و روزهای بعد، به روشنی میبینم.
آن روز، ساکت ترین روزها بود و چون شواهد و آثار، احتمال وقوع حادثه ای را نشان میداد، دانشجویان بی اندازه آرام و هوشیار بودند که به هیچ وجه، بهانه ای به دست کودتاچیان حادثه ساز ندهند. پس چرا و چگونه دانشگاه گلوله باران شد و چطور سه نفر از بهترین دوستان ما، بزرگ نیا، قندچی و رضوی، به شهادت رسیدند؟
جواب به این سئوال، مستلزم بررسی شرایط آن زمان و حوادث پی در پی آن روزهاست. وقایع آن ایام چون حلقههای زنجیر به هم مرتبط بوده، یکی پس از دیگری پیش میآمد. دولت کودتا هر روز قدم تازه ای برخلاف ایدهها و آرزوهای مردم برمی داشت.
دنیس رایت نماینده استعمار باز میگردد!
سفارت انگلستان دوباره افتتاح میشد و دنیس رایت، کاردار سفارت، قرار بود که به ایران بیاید. کمپانیهای نفتی برای تصرف مجدد نفت ایران، نقشه میکشیدند. نیکسون، معاون رئیس جمهور آمریکا، به ایران میآمد؛ تا نتیجه 21 میلیون دلار کودتا را ببیند. ناراحتی و نارضایتی مردم هر روز بیشتر اوج میگرفت. آتش خشم و کینه مردم هر لحظه بیشتر زبانه میکشید و فریاد اعتراض از هر گوشه و کناری به گوش میرسید. دولت کودتا و استعمار خارجی نیز برای انتقام از مردم مبارز ایران، به خصوص دانشجویان دانشگاه تهران، دندان تیز کرده بودند که فاجعه 16 آذر بروز کرد... .
پیش از نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران، اداره امور کشور در جهت منافع دول استعمارگر خارجی و به صلاحدید یا فرمان آنان صورت میگرفت. نفت ایران به نفع انگلستان جریان داشت و حتی حدود 16 درصد که به موجب قرارداد ظالمانه تحمیلی 1933م. به دولت ایران میرسید، به عناوین مختلف، دوباره به کیسه آنان برمی گشت.
پس از ملی شدن نفت؛ اولتیماتومها و کشتیهای جنگی و محاصره نظامی انگلستان، کوچک ترین وحشتی در دل مردم ایجاد نکرد.
محاصره اقتصادی و قطع کمکهای خارجی نیز نتوانست دولت مصدق را شکست دهد؛ بلکه دولت مصدق با اقتصاد بدون نفت، برای اولین بار توانست بودجه ایران را متعادل کند.
انگلستان و سایر دول استعماری پس از یاس از مبارزه اقتصادی، شاه و هیئت حاکمه ایران را بر ضد مصدق برانگیختند؛ ولی تلاش این عوامل شناخته شده استعمار نیز طی قیام 30 تیر و حوادث 9 اسفند و 28 مرداد، مفتضحانه شکست خورد.
کودتای 21 میلیون دلاری
منافع سرشار نفت در دل صاحبان کمپانیهای نفتی که در اداره حکومت انگلستان و آمریکا نفوذ داشتند، وسوسه میکرد؛ به خصوص که موقعیت سوق الجیشی ایران نیز برای سیاست آمریکا، اهمیت فوق العاده ای داشت و سیاست غیرمتعهد مصدق برای آنان ناگوار بود. سرانجام دولت آمریکا نیز به کمک انگلستان وارد معرکه شد و پس از یک سلسله توطئه چینی، اداره جاسوسی آمریکا، اشرف خواهر شاه، جنرال شوارتزکف و هندرسن، سفیر آمریکا در ایران، کودتای 28 مرداد با صرف 21 میلیون دلار عملی شد. دکتر مصدق و یاران وی، به زندان افتادند. آزادی مردم سلب شد و به جای آن، حکومت نظامی و دیکتاتوری، مردم آزاده را تحت فشار گذاشت. آزادی خواهان و وطن پرستان در مخوف ترین شکنجه گاهها زجر میدیدند و به دورترین و بد آب و هواترین نقاط تبعید میشدند.
دانشگاه، سنگر تسخیرناپذیر
در تاریخ 24 آبان اعلام شده بود که نیکسون، معاون رییس جمهور آمریکا، از طرف آیزنهاور به ایران میآید. نیکسون به ایران میآمد تا نتایج پیروزی سیاسی امیدبخشی را که در ایران، نصیب قوای طرفدار تثبیت اوضاع و قوای آزادی شده بود، بیند.
دانشجویان مبارز دانشگاه نیز تصمیم گرفتند که هنگام ورود نیکسون، ضمن تظاهرات عظیمی، نفرت و انزجار خود را از دستگاه کودتا و طرفداری خود را از دکتر مصدق، نشان دهند. تظاهرات بر علیه افتتاح مجدد سفارت و اظهار تنفر به دادگاه همه جا به چشم میخورد و وقوع تظاهرات هنگام ورود نیکسون، حتمی مینمود.
این تظاهرات برای دولتیان، خیلی گران تمام میشد؛ زیرا تار و پود وجود آنها بستگی به کمک سرشار آمریکا داشت. این بود که دستگاه برای خفه کردن مردم و جلوگیری از تظاهرات، از ارتکاب هیچ جنایتی ابا نداشت.
دولت، بغض و کینه شدیدی نسبت به دانشگاه داشت؛ زیرا دانشجویان، پرچمدار مبارزات ملی بودند و با فعالیت مداوم و مؤثر خود هیئت حاکمه را به خطر نسبی و سقوط، تهدید میکردند. دولت با خراب کردن سقف بازار و غارت اموال رهبران آن، بازاریان را کم و بیش مجبور به سکوت کرد؛ ولی دانشگاه همچون خاری در چشم دستگاه میخلید و دست از مبارزه برنمی داشت و دستگاه، همچون درنده خون خواری به کمین نشسته و دندان تیز کرده بود که از دانشجویان مبارز دانشگاه، انتقام بگیرد؛ انتقامی که عبرت همگان گردد.
یورش به دانشگاه
صبح شانزدهم آذر، هنگام ورود به دانشگاه، دانشجویان متوجه تجهیزات فوق العاده سربازان و اوضاع غیرعادی اطراف دانشگاه شده، وقوع حادثه ای را پیش بینی میکردند. نقشه پلید هیئت حاکمه بر همه واضح بود و دانشجویان حتی الامکان سعی میکردند که به هیچ وجه، بهانه ای به دست بهانه جویان ندهند. از این رو، دانشجویان با کمال خونسردی و احتیاط، به کلاسها رفتند و سربازان با راهنمایی عده ای کارآگاه، به راه افتادند. ساعت اول، بدون حادثه مهمی گذشت و چون بهانه ای به دست آنان نیامد، به داخل دانشکدهها هجوم آوردند. از دانشجویان پزشکی، داروسازی، حقوق و علوم، عده زیادی را دستگیر کردند. بین دستگیرشدگان، چند استاد نیز دیده میشد که به جای دانشجو مورد حمله قرار گرفته، پس از مضروب شدن، به داخل کامیون کشیده شدند. همچنین بین زنگ اول و دوم، سربازان به محوطه دانشکده فنی آمده، چند نفری را به عناوین مختلف و بهانههای مجهول و مسخره، گرفته، زدند و بردند. در تمام این جریانات، دانشجویان، سکوت و خونسردی خود را حفظ کرده، با موقع شناسی واقع بینانه ای، از دادن هر گونه بهانه ای خودداری میکردند؛ ولی زدن و گرفتن دانشجویان، اشتهای خونخوار دستگاه را اقناع نمیکرد. آنها نقشه کشتن و شقه کردن دانشجویان را کشیده بودند و این دستور از مقامات بالاتری به آنها داده شده بود. سرکردگان اجرای این دستور و کشتار ناجوانمردانه، عده ای از گروهبانان و سربازان بودند که اختصاصاً برای اجرای آن مأموریت، آن روز به دانشگاه اعزام شده بودند. این سربازان که به مسلسل مجهز بودند، بیشتر به جلادان قدیم شباهت داشتند. کشتار و حملههای اصلی، توسط این سربازان انجام گرفت.
حمله به دانشکده فنی
دانشجویان دانشکده فنی، محوطه دانشکده را ترک میکردند؛ ولی هنوز نیمی از دانشجویان در حال خروج بودند که ناگاه آن سربازان به همراه عده زیادی سرباز عادی، به دانشکده فنی حمله کردند.
عده ای از سربازان، دانشکده فنی را به کلی محاصره کرده بودند؛ تا کسی از میدان نگریزد. دانشجویان، مات و مبهوت، به این صحنه تأثرآور مینگریستند و سربازان، قدم به قدم با سرنیزههای کشیده شده، به سمت دانشجویان نزدیک میشدند. خدایا! باز دیگر چه شده؟ اینها از جان ما چه میخواهند؟ با سر نیزه کشیده شده، در حال حمله هستند. آخر این درندگان خونخوار را چه کسی به جان مردم میاندازد؟! آخر زجر و شکنجه تا چه انداز؟ ظلم و فساد تا چقدر؟ آخر اینها این بار دیگر چه بهانه ای دارند؟
اکثر دانشجویان به ناچار پا به فرار گذاشتند؛ تا از درهای جنوبی و غربی دانشکده خارج شوند. در این میان، بغض یکی از دانشجویان ترکید. او که مرگ را به چشم میدید و خود را کشته میدانست، دیگر نتوانست این همه فشار درونی را تحمل کند، آتش سینة پرسوز و گدازش به صورت شعارهای کوتاه بیرون می ریخت. هنوز صدای او خاموش نشده بود که رگبار گلوله باریدن گرفت و چون دانشجویان فرصت فرار نداشتند، به کلی غافلگیر شدند و در همان لحظه اول، عده زیادی هدف گلوله قرار گرفتند. دانشجویان یکی پس از دیگری به زمین میافتادند؛ به خصوص که بین محوطه مرکزی دانشکده فنی و قسمتهای جنوبی، سه پله وجود داشت و هنگام عقب نشینی، عده زیادی از دانشجویان روی این پلهها افتاده، نتوانستند خود را نجات دهند.
مصطفی بزرگ نیا به ضرب سه گلوله از پای در آمد. شریعت رضوی که ابتدا هدف سرنیزه قرار گرفته بود، به سختی مجروح شد و دوباره هدف گلوله قرار گرفت. ناصر قندچی حتی یک قدم هم به عقب برنداشته و در جای اولیه خود ایستاده بود که یکی از سربازان با رگبار مسلسل، سینه او را شکافت و او را شهید کرد. در این میان، چند نفر از دانشجویان دانشکده افسری که دانشجوی دانشکده فنی نیز بودند، دوستان دانشجوی خود را هدایت کرده، دستور دادند به زمین بخوابند و بدین ترتیب، عده زیادی از مرگ حتمی نجات یافتند.
بدین ترتیب، سه نفر از دوستان ما بزرگ نیا، قندچی و شریعت رضوی، شهید و بیست و هفت نفر دستگیر و عده زیادی مجروح شدند. هنگام تیراندازی بعضی از رادیاتورهای شوفاژ بر اثر گلوله سوراخ شدند و آب گرم با خون شهدا و مجروحین درآمیخت و سراسر محوطه مرکزی دانشکده فنی را پوشانید؛ به طوری که حتی پس از ماهها از در و دیوار دانشکده فنی بوی خون میآمد.
قربانیان نیکسون
روز بعد نیکسون به ایران آمد و در همان دانشگاه، در همان دانشگاهی که هنوز به خون دانشجویان بی گناه رنگین بود، دکترای افتخاری حقوق دریافت داشت و از سکون و سکوت گورستان خاموشان، ابراز مسرت کرد و به دولت کودتا وعده هر گونه مساعدت و کمک نمود و برای رییس جمهور آمریکا پیغام برد که آسوده بخوابد.
صبح ورود نیکسون یکی از روزنامهها در سرمقاله خود تحت عنوان سه قطره خون، نامه سرگشاده ای به نیکسون نوشت که فوری توقیف شد؛ ولی دانشجویان سحرخیزی که خواب و خوراک نداشتند، زودتر از پلیس روزنامه را خواندند. در این نامه سرگشاده ابتدا به سنت قدیم ما ایرانیها اشاره شده بود که هر گاه دوستی از سفر میآید یا کسی از زیارت باز میگردد و یا شخصیتی بزرگ وارد میشود، ما ایرانیان به فراخور حال، در قدم او گاوی یا گوسفندی قربانی میکنیم و آن گاه خطاب به نیکسون گفته شده بود: آقای نیکسون! وجود شما آن قدر گرامی و عزیز بود که در قدوم شما سه نفر از بهترین جوانان این کشور، یعنی دانشجویان دانشگاه را قربانی کردند.
آری، حکومت کودتا در قدوم نیکسون، سه جوان را قربانی کرد؛ تا نیکسون، آیزنهاور را مطمئن کند که میلیونها دلار کمک به دولت کودتا، به هدر نرفته است و این پولهای گزاف بر گرده مالیات دهندگان آمریکایی نیز سنگینی نمیکند؛ زیرا این پول ها در راه استقرار صلح و دموکراسی آمریکایی خرج شده اند.
نهضتی که با خون آبیاری شد
این تظاهرات زیر برق سرنیزه سربازان و آن همه ظلم و بی رحمی وحشیانه حکومت نظامی، یکی از بزرگ ترین و باشکوه ترین تظاهرات دانشجویان به شمار میرفت و گواه از خودگذشتگی و تصمیم کوه آسای دانشجویان بود و دستگاه کودتا سعی کرد که این فاجعه دردناک را پنهان سازد؛ اما پس از آن، مراز شهدای شانزده آذر، همچون مقبره شهدای سی ام تیر، زیارتگاه مردم آزاده و مبارز ایران، به خصوص دانشجویان شد و سال بعد، روز شانزده آذر 1333ش. دانشکده فنی از کارآگاه و نظامی پر بود که هر گونه عکس العملی را در نطفه خفه کنند؛ اما مطابق قرار قبلی، پس از آن که زنگ صبح نواخته شد، تمام دانشجویان در محوطه مرکزی دانشکده فنی با حالت عزا و احترام سه دقیقه سکوت کردند؛ سکوتی عمیق و پر معنی؛ سکوتی که خاطرات دلخراش سال پیش را تجدید میکرد و رگبار گلوله و ناله دردناک مجروحین شنیده میشد؛ سکوتی که در خلال آن، شکنجههای روحی سال گذشته، جنایات هیئت حاکمه و بدبختی و مذلت ملت ایران از نظرها میگذشت. سربازان و کارآگاهان در مقابل این سکوت، قادر به هیچ عملی نبودند و هیچ بهانه و دستاویزی به دستشان نیامد. دانشجویان پس از سکوت و قرار دادن یک دسته گل بر روی پلهها، دانشکده را ترک کرده، عازم مزار شهدا شدند و تمام دانشگاه نیز به پیروزی از دانشکده فنی، به احترام شهدای شانزدهم آذر، دست از کار کشید.
در سال های بعد از آن نیز دانشجویان، در شرایط دشواری به یاد شهدای شانزده آذر، دست از کار کشیده، با برگزاری مراسمی در دانشگاه و بر مزار شهدا، پیوند خود را با شهدا و راه آنان، تجدید کردند و شانزده آذر را روز دانشجو اعلام نمودند و به جاست که دانشجویان، همیشه نام شهدا و خاطره شانزده آذر را زنده نگه داشته، در بزرگداشت آن بکوشند و در راه مبارزه برضد حکومت کودتاچیان جنایتکار، از روان پاک شهدای 16 آذر طلب همت کنند.
نویسنده : به نقل از مجله پرسمان
امروز درمورد این شخصیت این عکس باهتو صحبت میکنم اسم و فامیلشو که میدونید.
محمدرضا در اسفند 1349 به دنیا اومد. تمام امید پدر و مادرش بود چونکه بعد از گذشت سال ها خدا یک پسر براشون نگه داشت. قبل از اون همه میمردن. محمدرضا بزرگ شد مدرسه رفت تاکه به سن دبیرستان رسید. شد عصای دست بابا. بابا تمام کارای بازارو به اون سپرد و خودش واسه تجارت میرفت. برای خواهراش همه چیز بود. در نبود پدر مرد خونه بود. از حال و احوال همه با خبر بود . انیس و مونس همه بود عزیز بود. برای خواهراش هم بازی بود . توی بازیاش همیشه خودشو سرباز ایرانی میکرد و خواهراشو سرباز عراقی. وقتی بهش تیر میزدند. شکمشو میگرفتو میافتاد. یه شب بابا اومد بهش گفت از طریق بسیج اسمتو برای جبهه نوشتم. خیلی خوشحال شد انگار که تمام دنیا رو بهش دادن . اسفند 65 عازم شد. بابا میخواست دامادش کنه واسش لباس دامادیم خریده بود اما هنوز یک ماه نشد که توی کربلای 8 18/1/66 توی 18 سالگی به شهادت رسید و به آرزوش رسید. وقتی جنازه اش رو آوردند همه دیدن که درست خمپاره جایی خورده که همیشه تو بازی دستشو میگرفته . شب قبل از شهادت توی خواب خواهر پنج ساله اش میاد و بهش میگه من فردا میرم و شهید میشم. خواهر از خواب بیدار میشه همه جای خونه رو به دنبال داداش میگرده اما کسی نیست و فقط بابا بیداره. بابا که فکر میکنه داره بازی میکنه باهاش شروع میکنه به بازی کردن اما دریغ از این که فردا پسرش پروزا داره. واسه شادی روحش صلوات
اولین شهید تاریخ: اولین شهید تاریخ هابیل فرزند حضرت آدم هست. او و قابیل پسران حضرت ادم هستند . حتما ماجریا هابیل و قابیل رو میدونید که حسادت قابیل باعث شد هابیل رو بیگناه شهید کنه چرا که شهید شدن هابیل فقط در راه خدا بوده است
اولین شهید اسلام: سمیه همسر یاسر و مادر عمار بود. ا ین بزرگواران که جزء اولین مسلمانان هستند. در آن زمان که کفار مدینه مسلمانان را زیر فشار شکنجه قرار میدادند برایشان فرق نمیکرد مرد باشد یا زن. سمیه و یاسر زیر این فشارها دوام نیاورده و به شهادت رسیدند و این دو بزرگوار را جزءاولین شهدای اسلامی میدانند. سمیه نیز اولین شهید زن محسوب مشیود
اولین شهید محراب:اولین شهید محراب حضرت علی (ع) هستند که توسط ابن ملجم مرادی به شهادت رسیدند ایشان که در راه اسلام و محافظت از پیامبر (ص) جانفشانی ها و ایثارگریهایی نمودند در سحر 21 رمضان توسط ابن ملجم در محراب نماز با شمشیر ضربه خوردند و در 23 رمان شهید شدند.
اولین شهید انقلاب: حجت الاسلام شهید یونس حسینی رودباری در دوم فرودرین ماه 1342 در مدرسه فیضیه قم به شهادت رسید. وی که اولین شهید انقلاب اسلامی است که در دفاع از ارزشهای اسلام و مبارزه با رپژم پهلوی به شهادت رسید. وی در یاری دادن امام نقش به سزایی داشته است .
اولین شهید دفاع مقدس:اولین شهید دفاع مقدس ایرج دستیاری نام دارد که از شهر امیدیه است. وی ورزشکار بود در زمینه فوتبال فعالیت میکرد. در شرکت گاز فعالیت داشت.وی بر اثر یک تله انفجاری به شهادت رسید که جسد وی را پس از یک هفته در گمرک خرمشهر از آب یگیرند و در اهواز تشییع میشود
اولین شهید امر به معروف: شهید ناصر ابدام اولین شهید امر به معروف که در سن 15 سالگی به شهادت رسید. وی که یکی از یاران انقلاب بود. در سال 1369 بعد از انجام فریضه نماز جمعه در مقابل پارک لاله تهران توسط گروهی از اراذل و اوباش بر اثر ضربات چاقو به پهلو و قلب به شهادت رسید.
اولین شهید هسته ای:شهید پرویز منشادی در سال 1357 به شهادت رسید. وی اولین شهید هسته ای ایران است.
